خوراک‌ها:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

بایگانیِ فوریه, 2009

امروز  برادرم  روی چت یاهو نوشت: اردوان باید زود برم. فقط خواستم بهت بگم دیروز حمید مرد!
اون زود گفت و رفت و من موندم …
حمید و من هیچ وقت توی یک کلاس نبودیم. اما با هم دوستی داشتیم اول ها کم، اما بعد ها بیشتر. اما حمید رو خیلی هم نمی شد بهش نزدیک شد. شاید [...]

نوشته را کامل بخوانید »

   نمی دونم از کی و از کجاست خود صاحبش بگه تا بذارم منبع رو:
بعد از این دوستی برایم نوشت که منبع این شعر است با عنوان فرزند زمین

بابا ستاره اي در هفت آسمان ندارد
کارون ز چشمه خشکيد، البرز لب فرو بست          

حتا دل دماوند، آتش فشان ندارد
ديو سياه دربند، آسان [...]

نوشته را کامل بخوانید »

سنگ اول را که خواهد زد…

محمد مصطفایی وکیل آزاده ای است:
سرگذشت دو محکوم به سنگسار در تبریز

روز چهارشنبه ۷/۱۲/۱۳۸۷ تصمیم گرفتم به تبریز برم و دو نفر از محکومین به سنگسار که در زندان تبریز بوده و به اتهام زنای محصنه در زندان بازداشت بودند را ملاقات کنم. تمام کارهای اداری ملاقات را انجام دادم و دستورات لازم را گرفتم. [...]

نوشته را کامل بخوانید »

من بدنبال دریا و دریا در نگاه تو غرق. انگار جهانی در چشم تو غرق…

نوشته را کامل بخوانید »

هر کسی را بهر کاری ساختند

امروز داشتم با محمد علی دادخواه وکیل و حقوق دان  گفت و گو می کردم در میان بیان شیرین و شیوایی که داره جمله ای را گفت که برایم بسیار خوش آیند بود:
هر کسی را بهر کاری ساختند
مهر آن را در دلش انداختند…
 
راستی من بهر چه کاری ساخته شدم؟

نوشته را کامل بخوانید »

امروز بعد از چندین روزگار یخ بندان که تف در دهان می یخید و قیافه های عبوس، آدم را یاد بدهکاری های فراموش شده می انداخت. شهر آمستردام شاهد خانم خورشید بود. لذا من در این راستا چند کشف موهوم کردم که عرض می کنم:
اولندش: این قیافه های عبوس ملت همیشه در صحنه اروپا مال [...]

نوشته را کامل بخوانید »

چنین شد که فرمان بدادیم که این بد کردار و بد هیبت را به سه فقره سوت از روی خاک پاک اینترنت در ایران پاک نموده و دهانش را با یک راس قی لتر آسفالت کنند. باشد که بداند مسجد جای … نیست.
 
پ.ن: هیچ وقت این جا فضای کار حرفه ای ام را قاطی نکردم. [...]

نوشته را کامل بخوانید »

مشکل کجاست؟

مطلب رو دوست خوب فری لانسرم اختر نوشته. احساسم اینه که نوشته اختر در کمال سادگی در پشتش حقیقتی تلخ نهفته است. هنرمند ایرانی مانند روشنفکرش مانند شاعرش مانند نویسنده و نمی دانم هزاز چیز دیگرش خود را تافته جدا بافته  می داند و صد البته همین را دیگر گردن حکومت انداخت. نمی دانم به [...]

نوشته را کامل بخوانید »

گوش کنید که امشب یه دختر و پسر با حال منو با این هدیه سورپرایز کردن. 
دمتون گرم با اون کسی که می دونم با حال تر از شماست که این طوری اهل صفا بارتون آورده. 

نوشته را کامل بخوانید »

نتونستم نخندم

این یک لینک دزدی است:
 
استوا
Friday, Jan 23, 2009

داشتم می گفتم,
آب و هوای اینجا اینقدر گرمه که ما بعضی وقتها حتی عینک دودی می زنیم..

نوشته را کامل بخوانید »

فک کنم تو ترکم

امروز دومین روزه که ننوشتم. داداش زغال خوب و ریفیق بد…

نوشته را کامل بخوانید »

داستان های امید ادامه دارد

امید هم شده سوژه این ها رو هم داشته باشید:
ماهواره بي‌جنبه ايراني از زهره خواستگاري كرد…
نهمين پيام ماهواره اميد: جون مادرتون اينقدر مسخره ام نكنيد.
دهمين پيام ماهواره اميد: تا کي بايد بچرخم؟ سرم گيج رفت.
 
مردم ایران در طنازی لنگه ندارند…

نوشته را کامل بخوانید »

پس از اولین مخابره موفقیت آمیز کاوشگر امید که اعلام کرده بود زمین گرد است امروز کهکشان راه شیری را رؤیت کرده و نام آن را به کهکشان شیخ فضل الله نوری تغییر داد.

نوشته را کامل بخوانید »

اتوبوس شماره بیست و دو. همیشه سر ساعت می آید. تمیز و مرتب. گاهی با یکی دو دقیقه پایین و بالا. «استراند دامر» خیابانی درست آن سوی رودخانه آمستل است. شده ام یک ماشین. صبح ها ده از خواب بر می خیزم. خسته از بیدار خوابی شبانه. گنگ از اطراف و آدم ها و حقوق [...]

نوشته را کامل بخوانید »

 
فرض کنيد شما يک خانم هستيد و اگر واقعا خانم هستيد مي توانيد بدون فرض کردن به سراغ فرض دوم برويد. به عنوان فرض دوم فرض کنيد در موقعيتي قرار گرفته ايد که شخصي قصد ت ج  اوز يا اگر بخواهيم با ادبيات روزنامه اي حرف بزنيم قصد اذيت [...]

نوشته را کامل بخوانید »

این موش هم خانه من رسمن انگار می خواد بگه حوصله ریختت رو ندارم. دو سه روزی بود فکر کردم مریض شده. اما حالا می بینم غذاشو هم تا ته می خوره و بنده امروز رفتم به افتخار کوکی یه بسته چیپس از آلبرت هاین «چیزی شبیه همون تسکو خودمونه» خریدم.
می یاد می خوره و [...]

نوشته را کامل بخوانید »

برای نداشته ها

روزی روزگاری نویسنده جوانی از جرج برنارد شاو پرسید: «شما برای چی می نویسید استاد؟» برنارد شاو جواب داد: «برای یک لقمه نان.» پسره بهش برخورد. فورا توپید که: «متاسفم. برخلاف شما ما برای فرهنگ می نویسیم.» و برنارد شاو گفت؛ «عیبی ندارد پسرم. هر کدام از ما برای چیزی می نویسیم که نداریم»…

نوشته را کامل بخوانید »

A man with a gun goes into a bank and demands their money.

مردي با اسلحه وارد يك بانك شد و تقاضاي پول كرد
Once he is given the money, he turns to a customer and asks, ’Did you see me rob this bank?’
وقتي پولها را دريافت كرد رو به يكي از مشتريان بانك كرد و [...]

نوشته را کامل بخوانید »

بعد از چندی که خودم را به آن راه می زدم. امشب دوست بزرگی برام چیزی را فرستاد که دیگر نتوانست این سد را نگه دارد. آن هم وسط ده تا آدم دیگه. احساس کردم چقدر دلم می خواهد سر بر سینه مادر بگذارم تا برایش گریه کنم: 
ایران خاک دلیران 
ایران همیشه جاویدان 
دست خودم نبود. همیشه [...]

نوشته را کامل بخوانید »

راست و دروغش پای استاتیوس داور نبوی اما ظاهرن خاتمی هم امد. خب دور تازه ای از ریخت و ریز ها شروع شد. 
کارزار حیات در ایران در بین مدیرانی از جنس اضداد…

نوشته را کامل بخوانید »

نوشته‌های قدیمی‌تر »