امروز دیدم پرنده ای مرده بود.
با یار به مردار شدم رهگذری
وانگاه فکندم نظری از بی خبری…
بایگانیِ جولای 26th, 2008
پیام پنهانی
ارسالشده در تامل در 2008جولای 26, | ۱ دیدگاه »
روزها در پی هم می گذرند و من منتظر
ارسالشده در خفه سوز در 2008جولای 26, | 3 دیدگاه »
روزها می آیند و می روند بی آن که از من بپرسند آیا می خواهم در این قطار گذار، در کوپه ای که شماره اش در دستم است بنشینم با نه.
گاهی فکر می کنم عمری گذشه است. سی و هشت سال. سی و هشت سال انتظار که نتیجه اش شده سینه ای چاک چاک از [...]



