من همیشه عاشق تم داستانهای مسعود کیمیاییام. حتا تو چرخه تکرارش. امروز تو فرودگاه یکی آمد جلو سلام کرد. تو اردوان نیستی؟ گفتم چرا. یادم نمیآمد کی بود. زد پس کلم. اردوان خودتی. من حمیدم. حمید. پلنگ خونه دستغیب!
آره اون خود خودش بود. حمید. یکی از همه کلاسیهای بیست و سه سال پیش. یادمه سال اولی بود که مدرسه دستغیب تو بلوار سازمان آب مشهد افتتاح شده بود. من بعد از تعطیلی مدرسه شریعتی بخاطر درگیری های مجاهدین و اکثریتیها و بچههای انجمن اسلامی رفته بودم مدرسه نیرودریایی که اونجا هم تاب نیاوردم و سر خورده بودم تو این مدرسه نو بنیاد که یه مشت بچه شر توش آمده بودند. شاگردهای کلاس اول تجربی D.
بهم گفت هنوز ارهای؟ تازه یادم آمد که یکی از تخصصهای این بنده حقیر در وضعیتهای بحرانی صدای اره چوببری بود که یکی دو باری هم منو راهی دفتر کرده بود. حمید دبی کارخونه داشت و موهاش کمی سفید شده بود. اما صورتش هنوز همون شرارت پلنگ خونه رو داشت. دیدن این هم کلاسی یه حالی داشت که بیا و ببین. تو این اوضاع یکی دیگه هم آمد جلو عینکی کمی تپل: ببینم تو اردوان نبستی؟
کف کردم. یا ابوالفصل اینم حمشید فرگاهی بود. یکی دیگه از پلنگهای محترم اون مدرسه. باور نمیکردم. جمشید چاق شده بود. عوض شده بود. ریختش و قیافش. از گذشتهها حرف زدیم و دست به گردن هم انداختیم و عکس گرفتیم. جمشید حالا سه تا بچه داره. حمید یه دختر. وای نمیدونید برام چه حسی داشت. بچههای مدرسه دستغیب سه تایی. باز هم شرارت ها زنده شد. فرودگاه رو روی سرمون گذاشته بودیم. باور نمیکردم. اون روزها چه زود گذشت. بیست و سه سال از اول دی دور شده بودم. اردوان خبرنگار شده. حمید اونور آب کارخونه زده و جمشید فرگاهی کشتی باربری داره.
من میخوام دوباره «اردوان اره بشم» اونم تو پلنگ خونه دستغیب. بابا یکی بیاد مارو ببره.
بغضی داشت این دیدن. بچهها برای دیدن دوباره با شور حرف میزدن اما میدونستم هممون عوض شدیم. چرا روزگار اینقدر بد اخلاقه گاهی. یاد مرسدس کیمایی منو هوایی کرد.



