امشب با این که یک ساعت و هفده دقیقه سر قراری که با دو دوست داشتم دیر رفتم اما احساس کردم که وای ی ی ی چقدر دوست داشتم ببینمشون. شده بی اختیار با دوستات حرف بزنی و خاطراتت رو تو ذهنت مرور کنی؟
من این جوری بودم. بعد یهو تو تاکسی اینگاری ریخت تو دلم…
2008ژوئن 21, بدست ardavan
امشب با این که یک ساعت و هفده دقیقه سر قراری که با دو دوست داشتم دیر رفتم اما احساس کردم که وای ی ی ی چقدر دوست داشتم ببینمشون. شده بی اختیار با دوستات حرف بزنی و خاطراتت رو تو ذهنت مرور کنی؟
من این جوری بودم. بعد یهو تو تاکسی اینگاری ریخت تو دلم…
… و شده که کسی را به جرم این که دلش برات تنگ شده و خاظراتش رو مرور کرده بریزی بهم …محکومش کنی و بگی گورت گم کن ، من تو را از اولش هم نمی خواستم… بدون این که به یاد بیاری همین سال گذشته تو همچین روزی با یه دوست دیگه رفتید فرحزاد … و اون شب هم تاخیر داشتی مثل همیشه… می تونی بگی چه جوری خفه سوز میشه دل؟
… پر سكوتم…