این روزها با هر دوستی که صحبت می کنم دلم برایش تنگ می شود
Archive for ژوئن 20th, 2008
داستان صبح جمعه
ارسالشده در هویجوری! در 2008ژوئن 20, | بیان دیدگاه »
اتومبيل مردي كه به تنهايي سفر مي كرد در نزديكي صومعه اي خراب شد. مرد به سمت صومعه حركت كرد و به رئيس صومعه گفت : «ماشين من خراب شده. آيا مي توانم شب را اينجا بمانم؟ »
رئيس صومعه بلافاصله او را به صومعه دعوت كرد. شب به او شام دادند و حتي ماشين او [...]



