روزی صبح گاهان بیدار می شوی
روزی صبح گاهان بیدار می شوی
و رخوت آلود از یک هم بستری خوش هستی
به کنار پنجره می روی و می بینی بیرون پر از ماه هست
با خودت می گویی امروز که نیمه تابستان است پس چرا ماه؟
هرچه می کنی در این منظره مه آلود هیچ نمی بینی هیچ
دست ها را بیرون می کنی, رطوبت هوا به صورتت می خورد
تنت می لرزد, برمی گردی
می بینی معشوقت نیست, همان گونه که تخت خواب نیست و اتاقی که در آن بودی.
تو درعلف زاری با درختانی سترگ
حافظه ات یاری ات نمی کند
با خود می جنگی
فریاد می زنی
ناله می کنی
نمی دانی کیستی, کجایی؟
کسی آرام به تو نزدیک می شود
و آرام به تو می گوید که دستهایت را بالا ببر
توشه راهت چیست مسافر؟
3:14 دقیقه بعد ازظهر, سه شنبه, سوم جون 2008
کوالالامپور



