همه به بهشت می رویم، اما تو باور نکن… پست هفتم
2008می 17, با ardavan
برای مطلب همه ما به بهشت می رویم اما تو باور نکن، حامد این را برایم فرستاده:
ناگهان ديدم که دورافتاده ام از همرهانم
نمانده با چشمان من دودي بجاي دودمانم
ناگهان آشفت کابوسي مرا از خواب کهفي
ديدم کوخ قرنها راه است از من تا زمانم
ناشناسي در عبور از سرزمين بي نشاني
گرچه ويران خاکش اما آشنا با خشت جانم
ها … شناسم اين همان شهر است شهر کودکي ها
خود شكستم تك چراغ روشنش را با کمانم
مي شناسم اين خيابان ها و اين پس کوچه ها را
بارها اين دوستان بستند ره بر دشمنانم
آن بهاري باغها و اين زمستاني بيابان
ز آسمان مي پرسم آخر من کجاي اين جهانم ؟
سوز سردي مي کشد شلاق و مي چرخاند و من
درد را حس مي کنم در بند بند استخوانم
مي نشينم از زمين سرزمين بي گناهم
مشت خاکي روي زخم خونفشانم مي فشانم
خيره بر خاکم آه مي بينم زکرت زخمهايم
مي شکوفد سرخ گلهايي شبيه دوستانم
مي زنم لبخند و برميخيزم از خاك و بدينسان
مي شود آغز فصل ديگري از داستانم

سلام. اینجا همه چیز خوب و عالی است . اما تو باور نکن.
اینجا روح زندگی سبز است. آسمانش لاجوردی … اما تو باور نکن.
اینجا به یک لبخند ، هزار دسته گل می فشانند ، اینجا به یک جرعه عشق ، دریا دریا معرفت می چشانند .. اما تو باور نکن.
اینجا همه می دانند کی اند و از کجا آمده اند ، می دانند آمدنشان بهر چیست ، و می دانند به کجا می روند آخر .. اما تو باور نکن.
اینجا هر روز ، روز تازه ایست . روزی به رنگ فردا… روزی از جنس حریر و ابریشم. ..اما تو باور نکن.
اینجا هر روز روز مباداست نازنین. شاید بتوان این یکی را باور کرد…باور کن!