
این یه شوخی بود که به دستم رسید اما پشتش هزار حرف جدی. باید یه روزی از درد دیده هایم در افغانستان برایتان بگویم.
دوستداشتن:
نخستین کسی باشید که این نوشته را دوست دارد.
دربارهٔ ardavan
روزی بود آرزو می کردم خوب ببینم اما امروز آرزومندم که فقط بتوانم ببینم
سپیده
2008مه 17, at ب.ظ.5:42
از نوشته هاتون لذت بردم.دعا می کنم آقای احمدی ن÷اد یادشون بره به مردم دنیا راهکار بدن برای حل مشکل غذا.خدایا به مردم دنیا رحم کن!
هیچکس
2008مه 17, at ب.ظ.8:58
نه !
کاری به کار عشق ندارم
من هیچ چیز و هیچ کس را
دیگر
در این زمانه دوست ندارم
انگار
این روزگار چشم ندارد من و تو را
یک روز
خوشحال و بی ملال ببیند
زیرا
هر چیز و هر کسی را که دوستر داری
حتی اگر که یک نخ سیگار
یا زهرمار باشد
از تو دریغ می کند…
پس
من با همه وجودم
خود را زدم به مردن
تا روزگار دیگر
کاری به کار من نداشته باشد
( اما تو باور نکن )
این شعر تازه را هم
ناگفته می گذارم…
تا روزگار بو نبرد …
گفتم که
کاری به کار عشق ندارم.
( اما تو باور نکن )
مرحوم دکتر قیصر امین پور