همه به بهشت می رویم، اما تو باور نکن… پست پنچم
2008می 16, با ardavan
این پست پنجم از یاسمین
همه به بهشت می رویم، اما تو باور نکن…
خواب می بینم کودکی ام را
خواب می بینم شادی ام را
راه دور است و سرما بی امان
ولی من کودکانه می خندم
دل خوشم به اندک حرارت بخاری کوچکی که با من ، با ما مهربان است
تقسیم میکنیم شادیهایمان را …
گرم میشوم اندکی ، کمی بیشترک
گر میگیرد بخاری کوچک ومن می سوزم ،ما می سوزیم
وشادی هایمان میسوزد
دلم میسوزد…
راه دور است و سرما بی امان
تقسیم میکنیم شادیمان را …
به چشمانت می نگرم (و اشکی که پنهانش میکنی)
بدنبال آینه ای نیستم که ببینم
سوختن مکرر کودکی ام را..
ندایی میخواند :بای ذنب قتلت
و من بیاد میآورم که شاید هنوز زنده ام ؟
اما تو باور نکن
کسی می گوید درهمین نزدیکی ها
تقسیم میکنند شادیهایشان را
هقت میلیون دلار به سری لانکا
شهرداری تهران )سی میلیارد ریال به شیعیان لبنان …
در ذهن کوچکم نفش میزنم
هفت و جلوش هفت تا صفر
هفت و جلوش هفتاد تا صفر
صفرها می آیند و می روند … راه دور است و سرما بی امان و من هنوز می سوزم
شاید روستای من به اندازه سریلانکا
و یا لبنان دور نیست!! ، نمی دانم
از کجا باید بدانم …
کسی زمزمه می کند
بهاراز راه رسید…
دیگر سردم نیست ،نمی لرزم ،دلم نمی گیرد، از ته دل می خندم ، اما تو باور نکن
