مرا به خانه ام ببر
2008می 16, با ardavan
ساعت از دو صیح تیر شده. کافه Mujo بغل هتل شرایتون. دست چهارم است که بیلیارد بازی می کنم. چند جوان استرالیایی شرطی بازی می کنند. به طرز ناخوشایندی فریاد می زنند. دود سیگار زود از بالای سر کنار می رود. دوست ندارم، انگار خوشم می آید لای دود ها گم بشوم. توپ می خورد به دیواره، وسط دو توپ دیگر و هر دو می افتند توی سوراخ. انگارسرنوشت شان است.
پایین صدای تند موسیقی رقص می آید همه در نیمه روشن و تاریک در هم می لولند. از این همه بی خیالی کرخ می شوم. گارسون دختری چینی و کوچک اندام است. سینی اش را می گذارد روی میز و برایم می خواهد سیگار را روشن کند و می گویم نمی خواهم. این جوری زود تمام می شود.
امشب قیمت ها پایین آمده. زن ها ارزان تر شده اند وسط هفته همین است. نمی فهمم…
من هیچ نمی فهمم…

زن های زیادی هستند که می توان باآنهاها خوابید اما عده ی کمی از آن ها هستن که می توان باآنها بیدار ماند.