اینم نوشته ای از رضا برای پست همه به بهشت می رویم، اما تو باور نکن…
و من و تو بی تقصیریم.
این دختر چشم دارد و میبیند.. چشم های من و تو را، که تاب دیدنش را نداریم… خدا را مددی که به چشم هاش نگاه کنم و لبخند بزنم.
که من اینجا ایستاده ام … مسلح به هزاران سلاح که از قرن ها پیش به ارث دارم.. و چنان مسلح که کمرم خم شده … برادر اگر این شب را به فردا برسانیم فقط اگر تا سپیده دم بمانیم… فرداییان بی این بار سنگین به سوی آینده خواهند تاخت.
یاد دارم نگاه شهوت انگیزی که پیش از این به او میشد… من سوزش زیر پوستش را آنروز هم میدیدم از همین چشمانم که چه حریصانه به او مینگریست… همین چند سال پیش را میگویم … خواجه میخندید و من و تو طرح شومینه سفارش میدادیم… این همان آتش است..
دریغ که بار سنگین و
چشمان همه بسته.



