خوراک‌ها:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

بایگانیِ ژانویه, 2007

يه قصه درسته نه دست و پا شكسته

روز هشتم  يك روز ، حسن كچلي بود كه هر چه از اين ((تونيك)) ها و ((محلول)) ها به سرش زده بودند يك لاخ مو به سرش سبز نشده بود. اين حسن كچل ما كه هر روز لنگ هاشو دراز مي كرد و روي تخت توي حياط خونه ننه شون ولو مي شد با خودش فكر [...]

نوشته را کامل بخوانید »

نوشته را کامل بخوانید »

چنگ دل آهنگ دلکش میزند
ناله عشق است و آتش میزند
قصه دل دلکش است و خواندنیست
تا ابد این عشق و این دل ماندنیست

نوشته را کامل بخوانید »

مطالبي که مي خونيد مکالمات تلفني واقعي ضبط شده در مراکز خدمات مشاوره مايکروسافت در انگلستان هست***مرکز مشاوره : چه نوع کامپيوتري داريد؟
مشتري : يک کامپيوتر سفيد … ***مشتري : سلام، من «سلين» هستم. نمي تونم ديسکتم رو دربيارم
مرکز : سعي کردين دکمه رو فشار بدين؟
مشتري : آره، ولي اون واقعاً گير کرده
مرکز [...]

نوشته را کامل بخوانید »

اندر باب ماست خوری با پیاله و تشت 
  روز هشتم 

قربون اون قد و بالات برم الهی مادررر…. الهی هر کی چش نداره ببینه که تو چطوری همه دنیا رو کن فیکون کردی، هم جفت چشاش بترکه و جاشون پهن پر بشه که نمی بینه تو چطوری ماشا اله با این قد و قوارات بلتی یک [...]

نوشته را کامل بخوانید »

مولوی احمد نارویی: ترجیح می دهم راجع به چیزهایی صحبت نکنم
اردوان روزبه
ardavan.roozbeh@gmail.com
برای شنیدن بخش نخست مصاحبه «اینجا» و بخش دوم را آن «اینجا» را کلیک کنید٬ بخش پایانی را هم از «اینجا» بشنوید.

مولوی احمد نارویی | عکس از اردوان روزبه
آن چه در پی می آید، بخش های عمده ای از مصاحبه ای مفصل با مولوی [...]

نوشته را کامل بخوانید »

هل من ناصرا ینصرنا

خدايا يادم بده حتی يک بار … فقط يه بار باور کنم که محرم فقط زنجير نيست … فقط روضه نيست … فقط سياه پوشیدن نيست … يه عاشقی تو نينوا چيزی گفت که فقط من يکی هنوز نفهميدم چی گفت …

نوشته را کامل بخوانید »

از تهران گذر می کنم … دماغ های سر بالا … پاچه های کوتاه و اتو استاپ … تهران چند می بری …؟ د ِ تهران چند ساله رفته خبر نداری ….!!

نوشته را کامل بخوانید »

تصمیم گرفتم یلدا بازی کنم اما اوضاع اینطوری کلی خراب می شه، خوب آخه واسه چی آدم آبروی خودش رو ببره، اما چون تپق به حمداله زیاد می زنم حیفم آمد که نگم پس به زودی یلدا بازی همین جا ….

نوشته را کامل بخوانید »

عجب شبی بود …!!!
 (خطاب به مالک 6 دانگ این وبلاگ: اگر خواستید می تونید شرح مفصل تری در مورد این تیتر بدید!)
با اجازه …

نوشته را کامل بخوانید »

خواهر نماینده استاندار در امور روزنامه نگاران بدبخت گفتند چرا نمی شود کامنت گذاشت، دیدیم راست می گوید و ما یادمان رفته « تیک » اش را بر داریم لذا از ترس رو به میهن و پشت به دشمن زود آمدیم متکیت شدیم و حالا کامنتیده کنید ما را این چه نگار می رسد…..

نوشته را کامل بخوانید »

کسی هست که باید ازش تشکر کنم، البته الان ور می داره ده تا غلط املایی از این تو در میاره و تهدیدم می کنه که پسورد ام رو عوض می کنه

نوشته را کامل بخوانید »

باده ها خالی خا لی….ساغر و مینا کجاست؟

نوشته را کامل بخوانید »

در حالی که برخی برادران یمنی ( بیت شاهد: پادشاهی بود در یمن … آروغ ها می زد هفتاد و دو من )  هنوز درگیر شب هفت و عید اول و حجله برادر شهیدشان جناب پرزیدنت هستند و سرکار خانم “رغد” با آه جان سوز می فرماید، که یک روزی یک دهنی از دشمنان باباش [...]

نوشته را کامل بخوانید »

قابل توجه کليه گناه کاران محترم مقيم بر زمين به يادگار مانده از دوران آدم … حقير به عنوان يک گناه کار تراز اول در پی گفتمان با عوامل نفوذی به اکتشافات مهمی نايل آمدم. 
اين اکتشافات که به دلايلی کاملا معلوم که نمی توان بر زبان راند (آخه ديگه گروه های فشارم نيست که بندازيم [...]

نوشته را کامل بخوانید »

 توی خيابون راه که می روم وحشت تمام وجودمو می گيره پسرا … دخترا … همه مال يه جای ديگه هستن … ديشب بعد از عمری گذارم افتاد به پياده روهای يه خيابون پر آدم … آدم های اجق وجق … احسنت … نسل انقلاب … توليد داخل … وطنی … بدبخت … پاچه کوتاه [...]

نوشته را کامل بخوانید »

نوشته را کامل بخوانید »

ديشب خواب می ديدم

خواب می ديدم در کومه ی دور افتاده در کنار آتش نشسته ام و شعری را زمزمه می کنم … اين شعر يک تصنيف قديمی بود … تصنيفی که نمی دانستم از کجا و کی آنرا شنيده ام … 
تک درختی بی پناهم … که در سکوت صحرا … فرياد من نشسته در گلويم … 
کسانی در [...]

نوشته را کامل بخوانید »

آقا شما ها اصلا می دونين عاشقی چيه؟  
اصلا خبر دارين که عشاق رو سر می برن؟ 
خبر دارين کيلويی نميشه عاشق شد؟ 
پس تو رو حضرت عباس دهنتونو ببستين!!!

نوشته را کامل بخوانید »

دهانت را می بويند مبادا گفته باشی دوستت دارم  
امروز اين شعر رو يه دوستی که از سر جفا جواب احساسشو با مشت و کتک «بقول افغانی ها: لت و کوب!» گرفته بود با خودش زمزمه می کرد … من کبودی روی وجودش رو احساس می کردم … بهترين پاسخ که در طول روزگار نا [...]

نوشته را کامل بخوانید »

نوشته‌های قدیمی‌تر »